ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ !

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ ...

ﺍﻣﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ

ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ !

ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ

ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ ...

ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ

ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!

ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ !

ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ

ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ .....

 

Sale No Mobarak..

سال نو مبارک

سفر به خیر

 به کجا چنین شتابان ؟

 گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را!


این ایام عزیز رو به همه دوستان مجازی تسلیت میگم امیدوارم هر کی هر حاجتی داره به حق خود باب الحوائج حاجت روا بشه


هر آدم طبیعی و معمولی و سالمی بنا به نیاز جسمی و روحی و فراخور شرایط اقتصادیش دوست داره یه شریک از جنسی که خدا برای سکون و آرامشش آفریده داشته باشه و کنارش آروم و قرار بگیره
اما این مسئله که زمانی در ایران هم مثل سایر کشورهای متمدن و مترقی مقدس بود با باز شدن پای خاله زنک ها و خانواده های دو طرف به این رابطه ی سالم دو طرفه و لذتبخش تبدیل به مزخرف ترین قرارداد اجتماعی با بدترین صورت ممکن در کل کره زمین می‌شه و تنها چیزی که دیگه مهم نیست اینه که زن و مرد با این هدف که آرامش بیشتری پیدا کنن خواهان زندگی مشترک با هم هستن و نه برای اینکه آرامش نسبی قبلی رو هم از دست بدهند.
خلاصه که فعلا شرایطی برای یه بنده خدا پیش اومده که خواسته شما هم در جریان باشید
بلکه از گرفتاری ملت یه خورده درس بگیرید و شاید لبخند بشینه روی لباتون و انرژی مثبت جریان پیدا کنه و انرژیه به اون بنده خدا هم یه بازگشتی داشته باشه!

تایتل: توصیه های جدی و شروط کافی و وافی پیش از تصمیم به ارائه پیشنهاد ازدواج!
سوبجکت: استثنائاً خانم‌ها هم بخوانند بد نیست!
- اگر خوشی و مجردی زده زیر دلتون و تخت خواب و اطاقتون براتون زیادی عریض و طویل به نظر میاد
- اگر فکر میکنید سادیسم خونتون با مازوخیسم و کوفتیسم و اسکیزوفرنیسم و شیزوفرنیسمتون هوس میکس شدن داره
- اگر دوست دارید چند صباحی که از عمر کوتاهتون مونده رو با اعصاب مرتعش بگذرونید و خواب خوش و آروم و راحت براتون تکراری و کسل کننده شده
- اگر میخواید گوش و چشمتون به دنیای واقعی ِ آدمهای محیر العقول و روزمره باز بشه و بفهمید که همه فقط برای حرف مردم زندگی می‌کنند و رضایت شخصی و خدایی، امری مضحک و صرفاً تشریفاتیه و امام حسین راجع به همه مردم در همه زمانها بود که گفت الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم (مردم بنده دنیا هستند و دین بازیچه زبان آنهاست)
- اگر میخواهید آدمهایی که فکر می‌کردید می‌شناسید رو بیشتر و بهتر و عمیق‌تر بشناسید و انگشت حیرت به دهان، به همه بنگرید و یاللعجب گویان خواستار عدم دخالت همگان در زندگی شخصی خود شوید.
- اگر دلتون میخواید روزی دو سه بار و گاهی هم بیشتر؛ واژه های دلچسبی مثل مهریه و عندالمطالبه و عندالاستطاعه و عرف و جامعه و آبرو و مامان من و مامان تو و بابای من و بابای تو و خانواده ها و ارزش و سیستم خانوادگی و مراسم و عقد و عروسی رو بشنوید و خوش خوشانتون بشه(!)
- اگر دوست دارین هی گل و شیرینی بخرین و هی به تیپ و لباس و هیکل قناص و مو و قیافه و سر و شکلتون برسید و دیگه نمیخواید هر جور راحت بودین لباس بپوشین و هر جور دوست داشتید غذا بخورید و هر وقت حال داشتید ریش و موهاتون رو کوتاه کنید
- اگر اهل بازی های علمی تخیلی و هیجان انگیز هستید و خوشتون میاد به خاطر یه عدد فرضی و خیالی که فقط قراره برای پز دادن، توی سند ازدواج نوشته بشه، شب و روز با خودتون و همه کلنجار برین و البته این عدد هم تعداد سکه های مهریه عروس خانمه و قول شرف داده شده که گرفته نشه و شما هم محو بازی هستید و نمی‌دونید دنیا دست کیه و چه خبره و …
- و در آخر اگر از جون شیرین و جوونی و سکوت و آرامش و بی مسئولیتی و آزادیتون سیر شدین
می‌تونید تمام اگر و مگرهای بالا رو در حکم یک اگریمنت نا قابل در نظر بگیرید و با زدن تیک آی اگری بپذیرید و ازدواج رو ساین آپ کنید و یک عمر زندگیتون رو شریک بشید و از بیرون بخندید و از درون به حال خودتون و آدمها زار بزنید …

همین دیگه
فعلن!

اگر به فرض که هیچ دلیلی بر حقانیت و صلاحیت امام حسین (ع) نباشد , بعد آدم یک بار دعای عرفه بخواند, می شود به "حسین" ایمان نیاورد؟ نشناسدش؟ عاشقش نشود؟دیوانه اش نشود؟ آیا چنین چیزی امکان دارد؟ یک بار بخوانید، عاشق می شوید... 

 

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.

 

حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.

 

پس

هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .

هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.

هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.

و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.

و اینها همه چیست؟

جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟

خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.

خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.

من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.

 

خدایا!

من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.

و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.

در قضایت خیرم را بخواه.

و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.

آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.

و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.

پروردگار من!

من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.

و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.

 

خدایا!

به که واگذارم می کنی؟

به سوی که می فرستی ام؟

به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.

یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟

یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟

من به سوی دیگران دست دراز کنم؟در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.

ای توشه و توان سختی هایم!

ای همدم تنهایی هایم!

ای فریاد رس غم وغصه هایم!

ای ولی نعمت هایم!

ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!

ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!

ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!

ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!

تو پناهگاه منی!

تو کهف منی!

تو مامن منی!

وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........

اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.

و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.

ای زنده!

ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.

 

ای آنکه :

با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.

و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.

 

ای آنکه:

در بیماری خواندمش و شفایم داد.

در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.

در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.

در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.

در فقر خواستمش و غنایم بخشید.

من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.

من آنم که به بدی همت گماشتم.

من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.

من آنم که غفلت کردم.

من آنم که پیمان بستم و شکستم.

من آنم که بد عهدی کردم .....

و ... اکنون باز گشته ام.

باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.

پس تو در گذر ای خدای من!

ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.

 

ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.

معبود من!

اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.

آقای من!

بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.

نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.

نه ریسمانی که بدان بیاویزم.

و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.

چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!

انکار؟!

چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟

 

خدای من!

خواندمت پاسخم گفتی.

از تو خواستم عطایم کردی.

به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.

به تو تکیه کردم نجاتم دادی.

به تو پناه آوردم کفایتم کردی.

 




ناسازگار

 

 سرانجام بشر را، اين زمان، انديشناكم، سخت

                                                    بيش از پيش.

كه مي‌لرزم به خود از وحشت اين ياد.

نه مي‌بيند،

          نه مي‌خواند،

                    نه مي‌انديشد،

                                   اين ناسازگار، اي داد!

نه آگاهش تواني كرد، با زاري

نه بيدارش توانم كرد، با فرياد!

 

نمي‌داند،

براين جمعيت انبوه و اين پيكار روزافزون

كه ره گم مي‌كند در خون،

ازين پس، ماتم نان مي‌كند بيداد!

 

نمي‌داند،

زميني را كه با خون آبياري مي‌كند،

                                     گندم نخواهد داد!


Man muss gut überlegen
was man sich wünscht
Es könnte passieren
dass man es bekommt

من که صد نی حرف دل- در گلو دارم
با خیالت روز وشب – گفتگو دارم

کی شود تا من نهم- سر به دامانت
از ازل این لحظه را- آرزو دارم

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش! ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

آری زینب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام كربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه كنیم ؟

لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم ؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی كه باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! كه از كربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای كه از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشكفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای كه قافله سالار كاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

 

آداب و رسوم ازدواج در تهران قدیم

یکی از اعتقادات در رابطه با بخت گشایی این بود که وقتی فرد پنبه زنی را به داخل خانه برای کار می آوردند . منتظر می شدند تا پنبه زن به منظور انجام عملی برای مدتی دست از کار بکشد و در این هنگام فوراٌ دختر دم بخت خانه را دور از چشم پنبه بزن آورده و از توی کمان پنبه زنی عبورش می دادند و معتقد بودند که به زودی زه کمان وی پاره خواهد شد و به این ترتیب نیز بخت دخترشان باز می شود . در صورت پاره شدن چله کمان ، جازدن آن کار بسیار مشکلی برای پنبه زن ها بود و به همین خاطر پنبه زن ها سعی می کردند تا جایی که ممکن است کمانشان را رها نکنند تا دست هیچ دختری به آنها نرسد و باعث پاره شدن زه کمان آنها نشود .
برای بخت گشایی کار دیگری نیز می کرده اند و آن اینکه هر گاه درون خانه و یا در منزل همسایگان ، برای نذر گوسفندی می کشتند . مادری که می خواست هر چه زودتر دخترش به خانه بخت برود . چادر دخترش را به همراه مقداری پول و با یک کله قند به قصاب می داد و از وی می خواست که چادر دخترش را از درون روده گوسفندی عبور دهد و بر این اعتقاد بودند که دختر با سر کردن آن چادر ، به زودی بختش باز می شود .


از دیگر معتقدات مردم برای بخت گشایی و همچنین برآورده شدن دیگر حاجات خویش ، دوختن پیراهن مراد بوده است . این مراسم به این شکل بود که در روز بیستم و هفتم ماه مبارک رمضان که روز قتل این منجم می باشد . زن ها آرایش کرده به مساجد می رفته اند تهرانی ها عموماٌ در مسجد شاه تجمع می کردند و با پارچه هایی که از قبل تهیه کرده بودند در بین دو نماز پیراهن مردا می دوختند و معتقد بودند که با پوشیدن این لباس کلیه حاجت های آنها از جلمه گشاده شدن بخت آنها برآورده خواهد شد و در بین بعضی از زنان این اعتقاد نیز بود که پارچه پیراهن ذکر شده را بهتر است که از پول حاصل از گدایی خریداری نمایند .

خواستگاری و بله بران

مراسم خواستگاری معمولاٌ بدین ترتیب بود که مادر داماد به چند تن از زنانی که کارشان پیدا کردن دختر بود می سپرد که اگر دختری را با شرایط مورد نظر وی در نظر دارند به وی معرفی کنند و یا درصدد پیدا کردن چنین دختری باشند . پس از مدتی یکی از زنان دختری را در نظر گرفته و به همراه یک یا چند تن از زنان خانواده داماد برای دیدن دختر مورد نظر سرزده به خانه او می رفتند دختر دم بخت بعد از مدتی با کاسه ای آب وارد اتاق خواستگاران می شد و آب را به آنها تعارف می کرد و پس از آن به کناری می نشست . در این هنگام یکی از خواستگاران که از همه با تجربه تر بود به طرف دختر رفته و چادر و یا چارقد دختر را کنار زده دستی به سر وی می کشید و موهای دختر را جابجا می کرد تا ببیند که مبادا دختر کچل باشد و موهاعاریه ای باشد . بعد از مطمئن شدن از موها ، شروع می کرد به بو کردن دهان و زیربغل و خلاصه تمامی بدن دختر ، که خدای ناکرده بوی بد ندهد . پس از انجام این تشریفات و مورد پسند واقع شدن دختر ، به خانه داماد برگشته و شرح ماجرا را توصیف می کرد و داماد نیز با شرحی که خواستگاران می دادند تصویر دختر را در ذهنش مجسم می کرد و آنگاه موافقت و یا عدم موافقت خود را اعلام می داشت .
در صورت موافقت داماد ، پدر وی به همراه چند تن از بزرگان فامیل به خانه دختر رفته و به اصطلاح شیرینی می خوردند فردای آن روز مادر و خاله و عمو و دیگر کسان نزدیک داماد برای بله برون به خانه عروس رفته و راجع به مهریه و شیربها و روز عروسی و مسائلی دیگر نظیر آن صحبت می کردند . پس از چند روز از خانه داماد هدایایی به وسیله چندین مجمع به منزل عروس فرستاده می شد که وسایل درون مجمع ها معمولاٌ عبارت بودند از : یک عدد انگشتر با حلقه طلا ، یک کاسه نبات ، دو کله قند ، تعدادی لباس برای پدر و مادر و خود عروس که بسته به فصول سال از جنس های مختلف انتخاب می شده است . البسه ای که برای عروس فرستاده می شد معمولاٌ عبارت بود از : یک چادر ، یک پیراهن ، یک تنبان با دامن ، یک جفت کفش ، دو جفت جوراب ، یک یا دو عدد چادر ، یک یا دو عدد پستان بند و زیرجامه همچنین مقداری از میوه های فصل و شیرینی نیز جزو اصلی این هدایا به شمار می آمده است

خرید عروسی

پس از خواستگاری و پسند طرفین و انجام مراسم بله برون ، را هر زمانی که طرفین موافقت کردند و مورد قبول واقع می شد و ایجاد اشکالی نمی کرد . جهت خرید وسایل عروسی تعیین می کردند . وسایلی که معمولاٌ در این زمان خریده می شد عبارت بود از : پارچه و با لباس دوخته شده ، آیینه و شمعدان ، وسایل آرایش عروس ، لباس های زیر برای عروس ، کفش و جوراب ، لوازم مربوط به سفره عقد و دیگر وسایل اینچنین ، نکته دیگر قابل ذکر آن که برای این خرید یک یا دو نفر از خانواده عروس و داماد انتخاب می شدند که معمولاٌ نیز در این خرید عروس و داماد شرکت نداشتند ( البته این قضیه جنبه همگانی نداشته و گاهی خود عروس و داماد شرکت می کردند ) و نمایندگان به سلیقه خود وسایل مورد نیاز را خریداری می کردند . در ضمن این نکته را نیز باید متذکر شد که خرج این دسته خریدها کلاٌ به عهده داماد بوده است .

جهازبران

چند روز قبل از عروسی و گاهی روز قبل از آن ، مراسم جهاز بران صورت می گرفت . برای جهاز بران چند نفر طبق کش به همراه چند قاطر اجیر می شدند تا وسایل جهیزیه عروس را به خانه داماد حمل کنند . علاوه بر طبق کش ها ، عده ای نقاره زن نیز استخدام می شدند تا در طول راه به هنرنمایی بپردازند . قبل از رسیدن گروه مزبور چند تن جلوتر به خانه داماد می رفتند و قسمتهایی از خانه داماد را که برای عروس در نظر گرفته شده بود ، نظافت کرده و به اصطلاح آب و جارو می کردند . هنگامی که جهیزیه در خانه داماد جای می گرفت . فردی از طرف خانواده عروس صورت اسبابی که آورده بودند را نشان داماد می داد و از وی بابت آنها رسیدی دریافت می کرد که به آن سیاهه می گفتند . علاوه بر آن دادن انعام به طبق کش ها و نقاره چی ها جزو وظایف داماد به حساب می آمد . طبق کش ها علاوه بر انعام مزبور اجازه داشتند که نقل ها و پارچه های کف طبق ها را که برای تزئین تدارک دیده شده بود را برای خود برداند . وسایل جهیزیه طبق توافقی که قبلاٌ بین خانواده های عروس و داماد صورت گرفته بود تهیه می شد . به عنوان مثال گاهی عبارت بود از : دیگ ، قابلمه ، ملاقه ، آبکش ، مجمع های مسی ، آفتابه لگن و اسباب دیگری همچون رختخواب ، متکا ، پشتی ، پرده ، سماور ، بلور و علاوه بر همه اینها ، آینه و قرآن جزو اصلی مهمترین وسایل جهیزیه به شمار می رفته است .

حنابندان

سه یا چهار روز به عقد مانده حنابندان انجام می گرفت که اولین آرایش عروس را انجام می دادند .

آرایش عروس ( بزک عروس )

پس از پایان استحمام عروس را با ساز و ذهل به خانه می آوردند و در این هنگام مشاطه ای که از قبل فراخوانده شده بود شروع به آرایش عروس می کرد .
آرایش های گذشتگان در فرهنگ های فارسی تحت عنوان ( هر هفت ) معرفی شده است و هر هفت یعنی لوازم آرایش زنانه که در قدیم عبارت بود از هفت چیز : سرخاب ، سفیدآب ، حنا ، وسمه ، سرمه ، زرک ، غالیه و خال ، بنابراین هر هفت کردن به معنی آرایش کردن است و مترادف آن نیز همان اصطلاح هفت قلم آرایش کردن می باشد

مراسم عقد کنان

مراسم عقدکنان را معمولاٌ در خانه عروس انجام می دادند و برای انجام این امر اتاقی را در نظر می گرفتند که مراسم عقدکنان در آن اجرا می شد . قبل از شروع مراسم چند تن از زنان خوش سلیقه و خوشبخت فامیل ، برای تزئین سفره عقد در اتاق مزبور حاضر می شدند و با ظرافت خاصی اسباب سفره را در سرجای خود می چیدند . اسباب سفره عقد عموماٌ عبارت بود از : نقل و شیرینی ، چند کله قند ، چند لاله یا جار ، گلابدان ، خنچه ، اسپند ، کاسه ای آب که رویش یک برگ سبز باشد و .... به هنگام عقد عروس را مقابل آیینه و رو به قبله می نشاندند و به هنگامی که عاقد در حال خواندن خطبه عقد بود لازم می دانستند که عروس خانم حتماٌ در آیینه نگاه کند تا بدین ترتیب بختش همچون آیینه صاف و روشن باشد و همچنین در موقع خواندن خطبه دو زن سپیدبخت دو سر پارچه ای سفید را گرفته و در بالای سر عروس نگاه می داشتند و زن سپیدبخت دیگری به نیت شیرین شدن زندگی عروس بر سر او قند می سایید و در این هنگام فرد دیگری با یک سوزن و نخ هفت رنگ جلو آمده و تعدادی کوک بر پارچه مزبور می زد . به هنگام این کار زیر لب می خواندند : دوختم ، دوختم ، زبان مادر شوهر ، خواهر شوهر ، جاری و پدرشوهر را دوختم .

بردن عروس

پس از جاری شدن خطبه عقد و مراسم عقد کنان چند ساعتی را به زدن ساز و رقص و شادمانی سپری می کردند . آنگاه چند نفر از خانه داماد با اسب سفیدی برای بردن عروس می آمدند . عروس را سوار بر اسب کرده و در جلوی آنها عمله جات طرب و پشت سر آنها نیز جاروکشان و سپس اسب عروس حرکت می کرده است . وقتی قافله عروس به خانه داماد می رسید باید داماد به پیشواز عروس می رفت و نارنجی به طرف وی پرتاب می کرد . اگر عروس می توانست نارنج را در هوا بگیرد نشانه آن بود که عروس بر سر داماد مسلط خواهد شد . هنگامی که می خواستند عروس را به خانه داماد ببرند پسربچه نابالغی را آورده و یک بقچه حاوی نان و پنیر را به وی می دادند و بچه موظف بود که این بقچه را به کمر عروس ببندد و با این نان و پنیر عروس را روانه خانه داماد می کردند . وقتی که عروس می خواست پایش را در آستانه در خانه داماد بگذارد . فندق یا گردویی را زیر پایش قرار می دادند تا به این ترتیب هر گونه طلسمی که برای عروس شده از بین برود در هنگام ورود ، عروس زیر لب می گفت یا عزیزالله ، به این نیت که عزیز شوهرش بشود و در این موقع داماد باید با بالای سر در خانه برود تا عروس از زیر پاهای او عبور کند تا بدین طریق در زندگی بر سر عروس مسلط باشد در موقع ورود داما به اتاق عروس نیز ، کفش های عروس را در بالای در قرار می دادند تا بدین ترتیب عروس بر سر داماد مسلط باشد . بعد از اینکه عروس به خانه داماد وارد شد زن های فامیل می آمدند و شروع به شادمانی می کردند . آنان بر سر عروس و داماد مانند سرعقد نقل و پول می ریختند و می گفتند که هر گاه از این نقل دختر دم بختی بخورد به زودی بختش باز می شود .
مسأله دیگر اینکه داماد نیز می تواند در این مجلس زنانه حضور داشته باشد و بر این عقیده بودند که در این شب داماد به تمامی زنان محرم می باشد .



پاتختی و مادر زن سلام

یکی از مجالسی که پس از عروسی به اجرا در می آمد مراسم پاتختی بود که بلافاصله بعد از شب عروسی و در اولین صبح برگزار می شد . در این مراسم عموماٌ نزدیکان عروس و داماد شرکت داشتند و عده ای مطرب نیز دعوت می شدند تا برای شادمانی مهمانان هنرنمایی و نوازندگی کنند . همچنین در صبح بعد از عروسی ، داماد موظف بود که با مادر زن خود ملاقاتی داشته باشد و از او به خاطر دختر پاکی که به او داده تشکر کند .


پاگشا

مراسمی بود که چهل روز بعد از عروسی در خانه مادر عروس برپا می شد و در آن عروس و داماد و فامیل های نزدیک دو طرف شرکت داشتند . برگزاری این مجلس به این علت بود که دو فامیل بیشتر با هم آشنا شود و نیز دختر بتواند بعد از گذشت زمانی دوباره به خانه مادرش بیاید .

خداوندا توانم ده تا سخنم ذکر سکوتم تفکر و نگاهم عبرت باشد.

آدمیزاد

 

آدمیزاد دوتا پا داره و دوتا اعتقاد:یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه اسم این دومی رو گذاشته دین .آدمیزاد در کنار غریزه های مثل تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه مفرط هم داره ؛سرو صدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن و همیشه موقع حرف زدن گوشش جای دیگه ای چیزی که ادما با کما ل میل بهش گوش میدن وعده وعیده وتملق وچاپلوسیه و تعریف و تمجید ه ...
آدمیزاد نسبت به هم نوعش بخیله برای همینه که قانون را در آورده می گه اگر من حق ندارم فلان کاررا بکنم پس بقیه هم حق ندارند.آدمیزاد به دو دسته تقسیم میشه :مذکرا نمی خوان فکر کنن مونثا نمیتونن فکر کنن هردو دسته چیزی دارند به نام احساس ...
آدمیزاد وقتی فکر میکنه کمرش دیگه شل شده عالم و زاهد میشه بعدشم ازشیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه اسم این کارو میذاره درون نگری...

قافله عشق درسفرتاریخ

 قافله عشق درسفرتاریخ

راوی

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند

روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، خندتون مانند پسته و

عمرتون به بلندی یلدا . شب یلدا مبارک . . .

امروز حاصل دیروز ماست و فردا برداشت امروز ما!

می کاریم تا فردا برداشت کنیم...دیروز هر چه کاشتیم، امروز برداشت کردیم!

ما حاصل گذشتگانیم و آیندگان از نسل ما!

فقط تذکر بود...

زيباي من سلام
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد….
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو….
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد….
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم…
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم…
به اميد ديدار

بی مقدمه....

الا دلدار دل بی تو حزین است.... بیا سودایدل این دل غمین است

 مرا تا کی پی خود می کشانی...... بگو جان مرا کی می ستانی  .......

...اونجا آدماش نورند و دلاشون پاک و دریاییه...اونجا سیاهی و درد معنا نداره...اونجا میشه عشقو معنا کرد..دید..تجربه کرد..حس کرد و بویید...اونجا میشه خلق کرد و آفرید

...میشه گهگداری دلتو برداری و بری کنار دریا کنار دریایی که موجاش عشق اند و ساحلش مامن امن آدمی...میشه سرتو رو ابرا بزاری و خورشیدو بغل کنی...میشه مثل بارون قطره قطره بباری...میشه بی ریا باشی خود خود خودت باشی...همون کوچولویی که یه روز با دو تا بال آسمونی اومد زمین...همونی که بالاش تو غبارا گم شد...یادش رفت که کی بوده کجا بوده وقت اومدن چه قولی به خدا داده!...تا چشمش به خاک افتاد بالاشو انداخت و رفت پی زندگی رفت ..رفت تا پیدا کنه..ببینه..بشناسه اما حیف که گم شد و فراموش کرد...حتی دیگه شبا به آسمون نگاه نمیکرد ..دیگه واسه خدا نامه نمیداد دیگه دلشو کنار دریا نمیبرد...حتی دیگه چشاش برق هم نمیزد

اون کوچولو تو بازی بزرگ شدن کوچیک شده بود...تنها مونده بود..با همه حتی با خودش هم قهر کرده بود.. گله و شکایه میکرد...سالها دویده بود تا بسازه جنگیده بود تا بدست بیاره..سالها نقاب به چهره زده بود تا خودشو نبینه تا از پشت اون نقاب آهنی دنیا و آدماشو تسخیر کنه...اما حالا چی در عین توانگری کنج اتاقی نشسته بود و دل به دل غربت و تنهایی داده بود..دستاش خالی خالی بود...نگاهش دیگه سمت و سویی نداشت ..نشسته بود و زندگیشو مرور میکرد...خط قرمز میکشید و پاره میکرد...اشک میریخت و آه حسرت سر میداد ...بلند شد نگاهی به آینه انداخت !

_میشناسی؟!

پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم صوتكي سازد گلويم صوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان اشفته را اشفته تر سازد تا بدين سان بشكند در من سكوت مرگوارم را

دکتر علی شریعتی

بدینسان ما دو پنجره ای رو در روی همیم. از این جا میشود به هم نگاه کنیم، ترانه های مان را با هم بخوانیم، پای صحبت همدیگر بنشینیم و اندوه های مشترک خود را با هم تقسیم کنیم. تکنولوژی ما را به همسایگی فرا خوانده  است و کم کم باید باور کرد که زندگی همسایگی است. خوش به حال من و تو اگر همسایه های پر خاطره ای هم باشیم، که بی تردید خواهیم بود. در این خانه چیزی نیست و اگر هست فقط حضور زلال توست. من عاشق فردای عاشقانه و پر ترانه ام از تو هم دعوت می کنم با هم باشیم.
"رفتن تنها خطر دارد
راه بی همراه خطر دارد

زيباي من سلام
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد….
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو….
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد….
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم…
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم…
به اميد ديدار

نوروز باستانی بر همگان مبارک

 
سلام

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.
آمین

 

بوی باران  ; بوی سبزه ;  بوی خاک

شاخه های شسته ;  باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید ، برگهای سبز بید

عطر نرگس ،  رقص باد           نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

بهار، تغییر طبیعت و تحول زمین از سستی به نشاط و طراوت دوباره است.

بهار،
آغاز زندگی تازه و پایان فصل خزان بی روح پاییز و سردی زمستان است که با آمدن آن سبزی و خرمی نمایان می شود.

درباره پیدایش نوروز در روایتی آمده است که نیشکر را جمشید شاه ایران در این روز یافت و مردم از خاصیت آن متحیر شدند پس جمشید دستور داد تا از شهد آن شکر ساختند و به مردم هدیه دادند،  از این رو آن را نوروز نامیدند.

در روایتی دیگر آمده که اهریمن‌، بلای خشکسالی و قحطی را بر زمین فرو نشاند اما جمشید به جنگ اهریمن رفت و عاقبت او را شکست داد آن گاه خشکسالی روی زمین از بین رفت و جمشید بر زمین سبزه کاشت که رسم سبزه نشاندن در ایام نوروز از آن زمان تا به امروز باقی مانده است.

ایرانیان جشنها و آیینهای زیادی دارند که جذابترین آنها آیین نوروز باستانی است.

ایرانیان هنگام تحویل سال نو, سفره هفت سین پهن می کنند که هر کدام از اقلا‌م آن نمادی از جهان هستی و طبیعت است.

"سیر" : نماد گندزدایی و پاکیزگی .

"سرکه" : نماد پاک شدن و پاکی محیط و زدودن آلودگی.

"سنجد" : نشانه عشق و مهر.

"سمنو" : نماد خوبی و رشد.

"سبزه" : موجب فراوانی‌, برکت و خوشبختی و شادی.

"سیب" : نماد زایش و برکت در بین مردم ایران زمین.

"قرآن" : کتاب آسمانی مسلمانان , نشانه استواری و ایمان.

"سفره" : نماد گستردگی جهان و سفیدی آن نشانه پاکی و سفید بختی.

"آیینه" : نماد جهان بی‌پایان و بارگاه خداوندی.

"شمع" : آرزوی شادی و روشنایی زندگی و شعله افروخته نماد روشنایی و فروزندگی جاودانه.

"ماهی قرمز" : در تنگ بلور نماد روزی حلا‌ل.

"تخم مرغ رنگ شده" : نشانه رنگارنگی نژادهای مختلف بشری و تاکید بر اینکه بنی آدم اعضای یکدیگرند.

"نان": بنیاد تغذیه و در سفره نشانه برکت و روزی.

"گندم" : نماد روزی‌, فراوانی‌, خیر و برکت در زندگی.

اين روزها مثل بادي پريشان احوال، از روي خاطرات ترك خورده مي‌گذرم

و نمي‌دانم در كدام سوي كوير است كه هنوز سرگردانم

صدايم را كسي نمي‌شنود

و شب‌ها مهتاب است كه در تنهايي برايم لالايي مي‌خواند

 

اين روزها سرم پر از ابهام است

احساسم شده است يك علامت سوال بزرگ

عقلم علامت تعجب

زبانم سه نقطه

و دلم در پرانتز حريمش، حرمتش را حفظ مي‌كند

 

اين روزها، نه! اين شب‌ها

حوالي خواب‌هايم باراني است

با هر تكه ابري، قطره باراني مي‌شوم

تا از آسمان دلم بر روي اين كوير خشكيده ببارم

تا شايد روزي جوانه عشق از اين خاك برويد

بي هيچ ترسي از هر احساس تنهايي

 

اين روزها قاصدك‌ها زياد خوش خبر نيستند

براي همين مدام خودشان را قايم مي‌كنند

و پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

براي همين در تنهايي مي‌گريند

 

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

 

اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين جاي قلبم مخفي مي‌كنم

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

 

اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

چشمانم برق مي‌زند

روزي شاعري برايم گفت

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

 

اين روزها دلم براي دوست داشتن مي‌سوزد

وقتي كسي مرا براي ت م ل ك بخواهد

دلم مي‌لرزد

صدايم مي‌گيرد

و نبض لحظه‌هايم به تندي مي‌زند

ن ي ا ز به دوستي رازي است كه به ت م ل ك نبايد فروختش!

 

اين روزها كسي گم شده است

در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب

در هنگامه بوسه باران آسمان...

تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

 

اين روزها دوستان غريب شده‌اند

و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم

دوستي عطر آشنايي است ديرينه

كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست

و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا

مثل دوستيمان با خدا

 

اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم

و در لحظات پاك نيايش

براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم

براي لحظات دلتنگي و بي‌قراري اين روزهايم

به پرنده‌ها مي‌گويم التماس دعا...

يادی از کدکنی

 

_" به كجا چنين شتابان؟ "
                                    گون از نسيم پرسيد .
_" دل من گرفته زينجا،
                                    هوس سفر نداري
                                                        ز غبار اين بيابان "
_" همه آرزويم،اما
                     چه كنم كه بسته پايم . . . "
_" به كجا چنين شتابان ؟ "
_" به هر آن كجا كه باشد بجز اين سرا سرايم. "

_" سفرت بخير! اما،تو و دوستي،خدا را
چو از اين كوير وحشت،به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها،به باران
برسان سلام ما را "

از موسي(ع) تا زینب(س)

اشتياق به ديدار ذات حضرت حق و تماشاي جمال كبرياي معشوق، آتشي نهفته در دل بندگان حضرتش بوده است و اوليا و انبياي الهي كه بيش از ديگر مخلوقات او از معرفت رب العالمين بهره بردند، حرارت اين آتش در درونشان بيشتر شعله مي‌كشد تا آن‌كه اين راز از ضمير به زبان آمد و بر كلام كليم خدا هويدا گرديد، آنجا كه موسي(ع) تمناي ديدار دوست را با معبود در ميان گذاشت و رخصت خواست تا از پس چله‌نشيني در ميقات به ملاقات ذات ربوي نايل گردد كه پاسخ « لن ترني » رسيد كه:
اي موسي تو كه تاب تماشاي جلوه‌اي از ذات اقدس اله را بر سنگي نمي‌آوري و مدهوش از عظمت و جلال خداوندي بر خاك مي‌افتي چگونه تمناي وصال و شوق لقا داري؟ و اين‌گونه شد كه موسي(ع) بر ناتوانيش معترف و به پاس اين اذعان و از برکت نور اين ايمان به سكوي رسالت و افتخار هم‌كلامي حضرت دوست مفتخر شد.

و گذشت روزگار، زمانه را به ديدار احمد(ص) مفتخر كرد كه فراتر از تمامي انبيا و اوليا، نه تنها عبد رسول خدا بود، بلكه ذات حق به او عشق مي‌ورزيد و از تبار محمد(ص) و عصاره جان جهان، سرانجام حسين(ع) پا به عرصه خلقت نهاد و هم‌زمان با ولادتش آتش عشقي در كائنات روشن شد كه تا ابد خاموش‌نشدني است.

حسين(ع) نيز مشتاق لقاء حضرتش بود اما ابراز اين شوق حاجت به چله‌نشيني نداشت؛ چراكه لحظه لحظه حيات حسين(ع) در ميقات بوده است و اوست كه چشم جز به تماشاي دوست نمي‌گشايد. اين حسين(ع) است كه در صحراي عرفه تكيه بر جبل الرحمه نهاده و فرياد مي‌زند: «كور است چشمي كه تو را نمي‌بيند». و اين فرزند فاطمه(س) است كه حسرت را نثار بندگاني مي‌كند كه از آثار به مؤثر و از مخلوق به خالق مي‌رسند، حسين(ع) براي تماشاي حق نيازي به جلوه و ظهور ندارد، او همواره در محضر است و حضور را بدون هر واسطه‌اي تجربه مي‌كند.

و آنگاه كه نوبت ميعاد حسين(ع) مي‌رسد، از ميقات دل مي‌كند و به مناي خويش مي‌آيد، چه اگر موسي پاسخ اشتياق خود به لقاي حق را با جلوه‌اي از حضرتش بر كوه گرفت، قرار اين قربانگاه، ظهور جلوه حق در حسين(ع) است و اگر بركت آن ظهور برگزيدگي موسي(ع) بود، ثمره اين ظهور هدايت کثيري از خلايق به سوي ربوبيت است.
و حسين(ع) كه با تمام وجود در حضرت حق فاني شده است، قدم به ميعاد مي‌گذارد، هر مصيبتي كه بر وي وارد مي‌شود، او را براي وصال برافروخته مي‌كند و هر زخمي كه بر پيكرش فرو مي‌آيد، جلوه‌اي از ذات حق را آشكار مي‌كند و آنگاه كه تاب از جسم حسين رخت بر مي‌بنند و روحش بيش از هر زمان ديگري براي پيوستن به دوست به تلاطم درمي‌آيد، دست و پا زنان در درياي خون و در  حالي كه از پيش جان عزيزانش را به بارگاه حضرتش هديه فرستاد، لب مي‌گشايد و سرّ درون را هويدا مي‌كند تا همگان بدانند كه عاشورا بر حسين(ع) جانگزا نيست بلكه جانفزاست.
ضيافتي است كه حق از ازل تا ابد، تنها حسين(ع) را شايسته حضور در آن يافته و فقط پسر فاطمه(س) است كه لياقت مي‌يابد تا با تمام وجود هستي و نيستي‌اش را در معبود فنا كند.
حسين(ع) لب مي‌گشايد و جلوه تام حق قتلگاه را فرا مي‌گيرد و اين بار دیگر سنگ و كوه شرافت میزبانی اين ظهور را ندارند بلكه تن‌هاي بي سر و پيكرهاي قطعه قطعه شده ياران حسينند كه جلوه ظهور ذات ربوي مي‌گردند.

و فراتر از تمامي جلوه‌های ربوی، سينه شكافته و سر غرق به خون حسين(ع) است كه مانع نمي‌شود تا او با سرشكستگي در برابر دوست، صورت بر خاك گرم قربانگاه قرار دهد كه «الهي رضا برضاك» و اين رضا و استغاثه سيدالشهداست كه درياي رحمت و اشتياق حق را به تلاطمي بي‌نظير وا مي‌دارد و پاسخ اين شوق ديگر، «لن ترني» نيست بلكه بانگ «ارجعي» معبود است كه با آغوش گشاده حسين را در برمي‌گيرد و ترنم رضايت خداوندي است که از پس رضاي حسين برمي‌خيزد: «يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعي الي ربك راضية مرضيه».

و جلوه تام ذات اقدس الله آنگاه است كه سر حسين(ع) از پس عروج روحش، بر فراز نيزه‌ها به پرواز درمي‌آيد و پيكرهاي سيدالشهدا و يارانش به آيينه‌هاي تمام‌نماي وجود حق مبدل مي‌شوند. و موساي اين ظهور نه حسين(ع)، بلكه زينب(س) است كه مبهوت، تلألو خورشيد جمال خداوندي را بر فراز نيزه‌ها شاهد است و پاره‌هاي وجود حق را در زير سم ستوران به نظاره مي‌نشيند.
و اينچنين است كه زينب از پس تمامي مصيبت‌ها فرياد مي‌زند: «ما رأيت الا جميلا» چرا كه او با تمام وجود و در ميقات كربلا، ظهور خداوندي را نزديكتر و زيباتر از آنچه كه فرشتگان در عرش مي‌نگرند، مشاهده كرده است.

ـ سوره مباركه اعراف، آيه 141
- سوره مباركه فجر، آيه 28

بعد از آن سيب من آدم شده‌ام مي داني !؟

باخيالات تو همدم شده ام مي داني ؟!

تشنه‌ي خاطره انگيز ترين بارانم

تشنه‌ي اشک چو شبنم شده ام مي داني !؟

اي سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !

بي تو مثل شب عالم شده ام مي داني !؟

بي تو از هر چه بهار است دلم مي گيرد

بي تو عطر گل مريم شده ام ! مي داني !؟

*****

باز هم سيب نگاهي به تعارف بنشين !

به خدا باز من آدم شده ام مي داني !؟

Du kannst dein Leben nicht verlängern
noch verbreitern
nur vertiefen

Menschen kann man nicht besitzen

Man muß sie immer wieder neu gewinnen